تفسیر آیات قرآن

تفسیر آیات قرآن (اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَیْلَةِ الْقَدْرِ).(116)
س 45 : قرآن در یک شب بر پیغمبر نازل شد یا به تدریج ؟ به تفصیل بیان فرمایید.
ج : ظاهر آیه شریفه فوق و آیه شریفه : (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذى اُنْزِلَ فیهِ الْقُرآنُ ...)(117) و آیه (اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ...)(118) این است که قرآن مجید جملة واحده در ماه مبارک رمضان در شب قدر بر رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) نازل گردید ولیکن ظاهر آیه شریفه :(وَ قُرْآنا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزیلا)(119) این است که متدرجا قرآن مجید بر پیغمبر(صلّى اللّه علیه و آله ) نازل گردیده و از متواترات مسلّمه ، نزول تدریجى قرآن در مجموع مدت 23 سال است (مدت بعثت آن حضرت ) و چون به حسب ظاهر بین این آیه و آیات قبل تنافى به نظر مى آید مفسرین وجوهى ذکر کرده اند و بهترین آنها وجهى است که از حضرت صادق (علیه السّلام ) روایت شده : «فى الکافى عن حفص بن الغیاث عن ابى عبداللّه (علیه السّلام ): قال ساءلته ، عن قول اللّه عزّوجلّ: (شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن ) و انما انزل فى عشرین سنة بین للّه للّه اوله و آخره ؟ فقال ابو عبداللّه (علیه السّلام ): نزل القرآن جملة واحدة فى شهر رمضان الى البیت المعمور ثم نزل فى طول عشرین سنة».(120) خلاصه جواب امام این است که درابتداى بعثت پیغمبر(صلّى اللّه علیه و آله ) تمام قرآن از مصدر وحى به سوى بیت المعمور نازل گردید و بعد تدریجا بنابر مقتضیات زمان در مدت بیست سال ، جبرئیل آن آیات را بر آن حضرت نازل مى نمود. یکى از محققین و مفسرین احتمال داده است که آن قرآن مجید که دفعةً در مرتبه اولى نازل گردیده عین این الفاظ شریفه و حروف مبارکه نبوده است بلکه حقیقت قرآن مجید را که ادراک آن فوق عقول عادى است ، خداوند در ابتدا بر قلب مبارک حضرت پیغمبر(صلّى اللّه علیه و آله ) یکمرتبه نازل و بعد تدریجا در لباس الفاظ و حروف ، آن حقیقت را بر زبان پیغمبرش به مدت بیست سال جارى فرموده است و براى اثبات این احتمال شواهدى از قرآن مجید ذکر نموده است (هرکه طالب است به جزء ثانى تفسیر المیزان رجوع نماید).

س 46 : چرا قرآن به همان نحو که نازل شده تدوین نگردیده است ؟
ج : شبهه اى نیست که در آیات شریفه قرآن مجید، رعایت ترتیب از حیث تقدم و تاءخر نشده و آیاتى که در مدینه و اواخر بعثت نازل شده ، جزء سور مکیه ضبط شده و بالعکس آیات مکیه جزء سور مدنیه قرار داده شده و آیات منسوخه ، مؤ خر از آیات ناسخه ضبط گردیده و این تقدم و تاءخر آیات شریفه و سور مبارکه چون تحت نظر مقدس حضرت رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله ) جمع آورى گردیده است مضر به فصاحت و بلاغت و بیان احکام و سایر جهات و شؤ ون قرآن مجید نگردیده است . (... وَقَتْلَهُمُ الاَْنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ...).(121)

س 47 : وجه مقابل این آیه این است که انبیا را به حق مى توان کشت و در این صورت با عصمت انبیا منافات دارد؟
ج : از این سؤ ال دو جواب گفته مى شود: اول : مرتکبین جنایت قتل نفس ، حال آنها دو قسم است ؛ گاهى مرتکب این جنایت مى شوند در حالى که خود را محق مى بینند و به استناد به شبهه اى عمل خود را صحیح و به خیال و اعتقاد فاسد خود، قتل را به حق مى دانند و گاهى با اینکه یقین دارند که این عمل بى مورد و قتل به غیر حق است به واسطه عناد و شقاوت ، مرتکب قتل نفس مى گردند و شکى نیست که دومى خیلى بدتر و عقوبت آن شدیدتر و کسانى که انبیا(علیهم السّلام ) رامى کشند از قسم دوم بودند؛ یعنى بااعتقاد به اینکه قتل آنها به غیر حق و بى مورد است آنها را کشتند. خلاصه قتل انبیا علاوه بر اینکه به غیر حق بوده واقعا در نظر و اعتقاد خود مرتکبین هم این جنایت به ناحق بوده است . دوم : صفت و قید بر دو قسم است «صفت لازمه» که در جمیع حالات با موصوف است و «صفت مفارقه» که در بعضى حالات هست و در بعضى حالات نیست و هرگاه صفت لازمه براى موصوفى ذکر شد، البته مفهوم ندارد و غرض از ذکر آن براى تاءکید و زیادتى وضوح مطلب است و شکى نیست که «به غیر حق» صفت دائمه و لازمه است براى «قتلهم الانبیاء» و مفهوم براى آن نخواهد بود که قتل به حق باشد، علاوه بر این ، در علم اصول ثابت شده است که وصف مطلقا مفهوم ندارد. (... اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَکُمْ...).(122)

س 48 : این آیه به طور مطلق و بدون شرط ذکر شده با اینکه اگر شرایط رسیده در روایات هم مراعات شود، اغلب دعاها اجابت نمى گردد، علت را مرقوم فرمایید؟
ج : وعده خدا تخلف پذیر نیست و هرکس هرچه از او بخواهد مرحمت مى فرماید همانطور که وعده داده است ولى به شرطى که صلاح سائل در آن باشد؛ زیرا اجابت دعوات از روى لطف و مرحمت است و دادن چیزى که صلاح عبد نباشد خلاف مرحمت و راءفت به اوست و مسلم است که انسان در تشخیص ‍ صلاح خود بسیار عاجز است چون احاطه علمى به جمیع مصالح و مفاسد ندارد (...عَسى اَنْ تُحِبُّوا شَیْئا وَ هُوَ شَرُّ لَکُمْ ...)(123) پس چیزى که طلب مى نماید اگر صلاح باشد یقینا به او مرحمت مى فرماید و اگر صلاح نباشد در عوض آن ، چیزى که صلاح باشد به او مرحمت مى فرماید یا اینکه براى آخرتش ذخیره مى فرماید، اگر گفته شود امورى که صلاح بندگان باشد البته خداوند مرحمت مى فرماید چه دعا کند و چه نکند و اگر صلاح نباشد نمى دهد، چه دعا بکند و چه نکند. مى گوییم : امورى که صلاح در دادن آنهاست بر دو قسم است ؛ بعضى حتمى است و بعضى موقوف به طلب و مسئلت است و چون تشخیص آنها به دست عبد نیست پس باید نسبت به جمیع امور دعا کرد؛ زیرا چیزى که از خدا خواسته شده اگر معلق به دعا باشد، عنایت مى شود و اگر حتمى الوقوع بوده پس به ثواب دعا که افضل قربات است نایل گردیده و مورد مزید عنایات الهیه مى گردد. و نیز باید دانست که گاه مى شود دعا مستجاب مى گردد ولى مصلحت در تاءخیر اعطاى آن است تا اینکه در اثر احتیاج بیشتر خدا را بخواند تا بیشتر مستحق اکرام و انعام الهى واقع گردد چنانکه در کافى از حضرت باقر(علیه السّلام ) مروى است : «هرگاه خداوند صداى بنده اى را دوست بدارد اجابت دعاى او را به تاءخیر مى اندازد تا بیشتر او را بخواند».
اما آنچه در سؤ ال ذکر شده که با رعایت شرایط وارده اغلب دعا اجابت نمى شود اشتباهى است که منشاء آن غفلت از حقیقت شرایط دعاست و غفلت از اینکه دعاى جامعِ همه شرایط بسیار کم است و اگر یافت شود تخلف اجابت از آن محال است مثلا از جمله شرایط مهم دعا که اغلب ، مورد التفات نیست اخلاص در دعاست یعنى باید شخص دعا کننده غیر از خداوند تعالى ، مؤ ثرى نبیند و براى رسیدن به حاجت خودهیچ سببى را مؤ ثر نبیند و توجه قلبى به غیرخدا نداشته باشد، در آیه شریفه مى فرماید: «ادعونى ؛ بخوانید مرا فقط، نه غیرمرا». و نیز مى فرماید: (... اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ...)(124)؛ «اجابت مى نمایم دعاى خواننده را زمانى که تنها مرا بخواند». و این حالت همان انقطاع الى اللّه و اضطرار الى اللّه است که وعده اجابت به آن داده شده در آیه شریفه :(اءَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ ...).(125)
اضطرار بر دو قسم است : 1- تکوینى . 2- تکلیفى . «اضطرار تکوینى»: وقتى است که هیچ اسباب ظاهرى نباشد و شخص قهرا توجه به مبداء تعالى پیدا نماید مثل شخص غریق در دریا. «اضطرار تکلیفى»: وقتى است که شخص نسبت به توحید افعالى به مقام یقین رسیده و دانسته است که غیر از خدا مؤ ثرى نیست و جمیع اسباب مسخر اراده و مشیت او هستند به طورى که این یقین غالب بر وهم و خیالش شده باشد، پس در هر حالى خود را مضطر به سوى خداوند مى داند و در قلب او توجه به چیزى نخواهد بود و بدیهى است که این مقامى بس شامخ و عزیز الوجود و مورد آرزوى بزرگان است همانطور که در «مناجات شعبانیه» حضرت امیر(علیه السّلام ) است :«الهى هب لى کمال الانقطاع الیک» و لذا حضرت صادق (علیه السّلام ) در جواب کسى که سؤ ال کرد چرا دعاى ما مستجاب نمى شود، فرمود: «لانکم تدعون من لا تعرفونه» براى اینکه شما مى خوانید کسى را که او را نشناخته اید. و از این بیان معلوم شد دعایى که وعده اجابت به آن داده شده بسیار کم است لیکن ناگفته نماند که هر چند دعاى جامع شرایط، عزیز الوجود است ، اما چون اصل اجابت دعا که مورد وعده پروردگار است بابى عظیم از فضل و احسان اوست ، از این جهت هم به فضلش ‍ معامله مى فرماید؛ یعنى هرچند دعاهاى عباد غالبا فاقد شرایط است تفضلا اجابت مى فرماید و خود این عاصى هزاران مرتبه دعا نموده و از پروردگار منان طلب حاجتى کرده ام و مرحمت فرموده است با اینکه یقین دارم که غالبا فاقد اکثر شرایط اجابت بوده ام . فَسُبْحانَ اللّه الْحَلِیمِ الْکَرِیمِ الْحَنّانِ الْمَنّان .

س 49 : در آیه سوم از سوره نساء خداى تعالى مى فرماید: نکاح کنید از زنان دو، سه ، تا چهار اگر بترسید که نتوانید عدالت کنید پس یک زن بگیرید، و در آیه 129 مى فرماید که هرگز نمى توانید عدالت کنید میان زنان و ظاهرا این دو آیه با هم مباینت دارد؟ (... فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً...).(126) (وَ لَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمیلُو کُلَّ الْمَیْلِ...).(127) فرق بین عدالت ظاهرى و معنوى و تمایل نفسانى را به مناسب موضوع بیان فرمایید؟
ج : مراد از عدالت در آیه اولى که مورد امر است در صورت اختیار تعدد زوجات ، عدالت در اداى حقوق آنها و رعایت تساوى بین آنهاست ؛ زیرا ترجیح دادن یکى از آنها جور و ظلم بر دیگرى است ؛ مثلا اگر یک شب با یکى از زوجات همبستر شد، واجب است با هر یک از زوجات دیگرش نیز یک شب همبستر شود و اگر دو شب با یکى همبستر شد واجب است با هر یک از زوجاتش ‍ دو شب همبستر شود و هکذا. و نیز در انفاقاتش باید کاملا رعایت عدل بین آنها را بنماید به طورى که به هیچ یک به سبب ترجیح دادن دیگرى ظلم نشود، بلکه مستحب است رعایت تساوى در نظر کردن به آنها و با روى گشاده به همه آنها نظر نمودن . و نیز مستحب است رعایت تساوى در مواقعه نمودن با آنها و اینکه شب در نزد هر یک از آنها بیتوته نمود، صبح آن را هم نزد همان زوجه اش باشد و شکى نیست که این قسم از عدالت که تساوى در حقوق زوجات به تفصیل مذکور باشد، امرى ممکن و مقدور و در تحت اختیار است و لذا مورد امر است . اما مراد از عدالت در آیه دوّم که مى فرماید نمى توانید عدالت کنید و از استطاعت و اختیار بشر خارج است ، «عدالت در مودت قلبى» و میل و محبت است ؛ زیرا چگونه مى تواند تمام زوجاتش را به طور مساوى دوست داشته باشد و حال آنکه میل قلبى ، امرى قهرى و مسبب از امورى است که در تحت اختیار نیست ؛ مثلا از آن جمله جمال است . البته هر یک جمالش بیشتر است ، علاقه قلبى به او بیشتر خواهد شد و دیگر، حسن سلوک و حسن خلق است که هر یک خوشرفتارتر است میل قلبى به او بیشتر است . و در کتاب شریف «کافى» مروى است که «ابن ابى العوجاء» به جناب «هشام بن الحکم» اعتراض نمود و گفت این دو آیه با هم تناقض دارند و هشام از حضرت صادق (علیه السّلام ) سؤ ال نمود، «فاجابه ان الایة الاولى فى النفقة و الثانیة فى المودة».(128) و بالجمله چون عدالت به این معنا که تساوى در مودت است ، امرى غیر مقدور است ، پروردگار عالم مى فرماید: (...فَلا تَمیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ...)(129)؛ یعنى میل نکنید تمام میل به اینکه بواسطه نبودن یا کمى میل قلبى رعایت عدالتى که مى توانید. و در آیه اولى شرح داده شده پس آن زوجه را که به او بى میلى شدید است مثل معلقه قرار ندهید که نه مطلقه باشد تا بتواند شوهر کند و ازاو باشد و نه مزوجه به اینکه زوج رعایت حقوق او را بنماید. مروى است که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) بااینکه کمال عدل را بین زوجات رعایت مى فرمود خصوصا در تقسیم بین آنها، عرض مى کرد: «اللهم ! هذه قسمتى فیما املک فلا تاءخذنى فیما تملک و لا املک». «خدایا! این قسمت من است در آنچه مالک آنم از رعایت عدل در صحبت و نفقه پس مرا مؤ اخذه مفرما در آنچه تو مالک آنى و من مالک آن نیستم (یعنى در دوستى و میل قلبى نسبت به یکى نه دیگرى». (...لا تَکْتُمُوا الشَّهادَةَ...).(130)

س 50 : خداوند در قرآن ، کتمان شهادت را روا نداشته و شاهد را عدلین مقرر فرموده ، ولى در اداى شهادت به زنا چهار نفر امر فرموده ، چرا اگر سه نفر شهادت دادند و نفر چهارمى یافت نشود باید درباره سه نفر شاهدى که شهادت داده اند حد جارى کرد؟ این امر، کتمان شهادت را برخلاف آیه (لا تکتموا الشهادة ) ایجاب مى کند و امر زنا را تقویت مى نماید.
ج : جمیع امور شرعا به شهادت دو نفر عادل ثابت مى شود مگر در مساءله زنا و لواط که باید چهار شاهد عادل شهادت دهند و این حکم تعبد محض است و البته داراى حکمتهایى است که بر ما پوشیده است . و شاید یکى از حکمتهایش این است که خداوند جل شاءنه خوش ندارد این دو معصیت آشکار شود؛ چون ظاهر شدن آنهاسبب جراءت در ارتکاب و موهون شدن این دو معصیت کبیره مى گردد. و دیگر اینکه اشاعه آنها منافى با صفت غیرت است و در حدیث است که غیرت خدا بیشتر از غیرت انبیا و غیرت انبیا بیشتر از غیرت مؤ منین است . اما مساءله کتمان شهادت و وجوب اداى آن و حرمت کتمان شهادت در صورتى است که احقاق حق و ابطال باطل موقوف به آن باشد مشروط به اینکه این شهادت موجب ضررى بر شاهد یا بر سایر مؤ منین بلکه بر مشهود علیه نباشد مثل اینکه مشهود علیه معسر باشد و مستشهد ملاحظه اعسار او را نمى نماید و پس از اثبات حق به اقامه شهادت او را حبس خواهد نمود، در این صورت شاهد نمى تواند شهادت خود را ادا نماید. پس کسى که مى خواهد در محضر حاکم شرع نسبت به کسى شهادت به زنا بدهد، اول باید ببیند آیا سه نفر شاهد عادل دیگر هست که حاضر شوند و شهادت بدهند که در این صورت جایز است و الا اگر سه نفر مثلا بیشتر نیستند، نمى توانند اداى شهادت نمایند؛ زیرا شرعا به شهادت آنها ثابت نمى شود بلکه باید به هر یک حد قذف جارى نمایند؛ چون شهادت به زنا داده اند بدون اثبات شرعى براى اینکه اجراى این حد بر آنها از ناحیه خود آنهاست جاى اعتراضى نیست و اینکه در سؤ ال نوشته شده که این امر، زنا را تقویت مى نماید اشتباه است بلکه این امر جلوگیرى از قذف مى نماید به اینکه مردم بترسند و نسبت زنا به یکدیگر ندهند و ضمنا بزرگى معصیت زنا را مى فهماند.

س 51 : در آیه آخر سوره لقمان خداوند علم غیب را اختصاص به خود داده است مشاهده مى شود که بعضى از غیب خبر مى دهند و کاملا هم صحیح در مى آید، رفع این اشکال را بفرمایید؟
ج : احاطه کلى به جمیع عوالم وجودى و تمامى مراتب غیب و شهادت ، مختص به ذات مقدس حضرت احدیت جل شاءنه است و براى او شریک و نظیرى نیست و همانطورى که خالق و مدبر همه ، اوست محیط بر همه هم اوست و اوست که علم ، عین ذات مقدسش است . اما علم سایر مخلوقات نسبت به عوالم غیب مستفاد از روایات کثیره آن است که بعضى از مراتب غیب از مختصات بارى تعالى است و هیچ کس را بر آن اطلاعى نیست نه ملک مقرب و نه نبى مرسل و شاید از همین مرتبه باشد اطلاع یافتن به حقیقت و کنه ذات بى زوال او جل شاءنه اما غیر از این مرتبه پس هر یک از انبیا و ائمه (علیهم السّلام ) ، به وحى و الهام بارى تعالى به مقدارى که مشیتش اقتضا فرموده باشد نسبت به عوالم غیب آگاه هستند و از اینجا دانسته شد که آیات قرآن و روایاتى که دلالت دارند بر نفى علم غیب از غیرخداى تعالى حتى انبیا و ائمه . مراد از «علم»، علم ذاتى است یعنى علم ذاتى به عوالم غیب مختص به خداوند است و انبیا و ائمه از خود هیچ ندارند و آنچه مى دانند به تعلیم اوست و شکى نیست که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله ) و ائمه (علیهم السّلام ) هر یک از عوالم غیب با اطلاع بودند و کتب اخبار از خبرهاى غیبى هر یک پر است ولى تمام آنهااز افاضات حضرت احدیت جل شاءنه به آنها بوده است . اطلاع یافتن دیگران از بعضى امور غیب و خبر دادن آنها از قبیل صاحبان علم فراست که بعضى از امور آتیه رامى فهمند و خبر مى دهند واز قبیل بعضى از منجمین که از روى استکشافات نجومى بعضى از حوادث را خبر مى دهند و رمالان و صاحبان جفر و آنهایى که در اثر ریاضات خبرهایى مى دهند و از قبیل آنهایى که تسخیر جن نموده و رفیق جنى آنها اطلاعاتى به آنها مى رساند، پس اولا: باید دانست که جمیع این طوایف راهى به ماوراى طبیعت به طور کلى ندارند و اطلاعشان به حوادث کونیه و امور جزئیه است آن هم نه جمیع حوادث بلکه اقل قلیلى از امور جزئیه که در این عالم واقع مى گردد. ثانیا: اطلاعات آنها تماما ناقص است و هیچ یک به طور علم و جزم و تحقیق نیست و خبردادن آنها مورد اعتناى عقلا نخواهد بود و اگر طبیبى در اثر تجربه ، نبض مریض را بگیرد و از حالات آتیه او خبرهایى بدهد به قبول کردن نزدیکتر است از خبرهاى هر یک از طوایف مزبور؛ زیرا هیچ یک بناى صحیحى در دست ندارند که موجب اعتماد بر قول آنها باشد بلکه خود آنها هم اعتمادى نخواهند داشت ، اما علم فراست بدیهى است که تماما مظنونات است و علم نجوم و جفر و رمل مستفاد از روایات آن است که آنچه در دست مردم از این علوم رسیده ناقص است و لذا اکثرا خطاى آنها مشاهده گردیده و در کتب ثبت است ، کسى هم که رفیق جنى دارد در محلش ثابت است که اطلاعات آنها بسیار محدود است بلى ممکن است هر یک از طوایف مزبور در اثر اطلاعات ناقص که دارند مقتضیات بعضى از حوادث جزئى را بفهمند و خبر بدهند و چون اطلاعى از موانع آنها ندارند غالبا کذبش ظاهر مى گردد؛ مثلا خبر مى دهند به موت فلان شخص در اثر دانستن مقتضى آن و خبر ندارد که آن شخص موفق به دادن صدقه یا خواندن دعایى یا صله رحمى مى شود و موت او تاءخیر مى افتد و لذا شرعا نهى شده است از مراجعه به هریک از طوایف مزبوره که پیش گویى مى کنند و نهى شده از ترتیب اثر دادن به قول آنها بلکه امر شده که در جمیع امور، توکل به پروردگار و سعى در عمل ، خصوصا صدقه و دعا بنمایند. خلاصه مطلب این است که عالم به علم ذاتى به جمیع عوالم خداوند عزّوجلّ است و بس و علوم غیبیه که انبیا و ائمه داشتند موهبتى از افاضات الهیه بوده است و اما سایر فرق از طوایف مذکوره هیچ یک علم جزمى به هیچ حادثه ندارند و مطابق شدن بعضى از اخبارات آنها صرف تصادف است چنانکه از مسلمات است که کذب آنها بیش از صدق است . و نیز باید دانست که خبرهاى طوایف مزبوره علاوه بر اینکه علم به غیب نیست بلکه ظن یا وهم است همانطور که اساس علوم آنها بر همین است و علاوه بر اینکه خبرهایشان از روى اسباب ظاهرى است (و علم به غیب بدون اسباب مختص به خداوند است و هر کس به او افاضه شود از انبیا و ائمه (علیهم السّلام ) گوییم خبرهاى آنها تحقیقى و تفصیلى هم نیست یعنى اگر حادثه را هم تصادفا درست بفهمند و خبر دهند، بر سبیل اجمال خواهد بود؛ مثلا اگر از موت زید اطلاع دهد از خصوصیات آن مانند اینکه لحظه آخر عمر او چه وقت است ؟ و غیر آن اطلاعى ندارد و علم مطلق به جمیع حوادث به اتمام خصوصیاتش مربوط به خداوند است و بس . «انما الغیب للّه و لا حول ولا قوة الا باللّه».