تمام ذرات جهان خدا را تسبیح مى گویند

بسم اللّه الرحمن الرحیم.
1 . (سَبَّحَ لِلّهِ مِا فِى السَّمَواتِ وَمِا فِى الأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ؛
خدا را آن چه در آسمان ها و زمین است تسبیح مى گوید (و او را از هر نوع عیب و نقصى تنزیه مى نماید). اوست عزیز و حکیم).
یکى از حقایق و معارف بلند قرآن، این است که سراسر ذرات جهان، خدا را سجده مى کنند و به حمد و ثنا و تسبیح و تقدیس او مشغولند و این حقیقت جز از قرآن، از هیچ مکتبى به این گستردگى شنیده نشده است؛ به عبارت روشن تر، همه ذرات موجودات، از دل اتم ها گرفته تا درون کهکشان ها و سحابى ها این سه وظیفه بزرگ را انجام مى دهند:
1 . همه موجودات جهان، خدا را (سجده) می کنند؛
2 . سراسر جهان هستى، خدا را (حمد) و (ثنا) مى گویند؛
3 . تمام موجودات، خدا را (تسبیح) مى گویند.
تو گویى سراسر جهان، خضوع و فروتنى، گوش و زبان، روح و احساس، درک و مسؤولیت، نور و روشنایى وعلم و دانش است.
سجده با حمد و تسبیح، تفاوت روشنى دارد که نیاز به بیان ندارد؛ زیرا سجده، خضوع و ابراز کوچکى است، در حالى که حمد و تسبیح بیان کمال و جمال خدا و پیراستن او از نقص وعیب است.

تفاوت حمد و تسبیح.

هرگاه خدا را از این نظر ستایش کنیم که او داراى صفات کمال و جمال و مبدأ کارهاى نیک و سودمند است در این صورت ستایش ما را (حمد) مى گویند؛ ولى اگر ذات او را از هر نوع عیب ونقص پیراسته بدانیم و پیراستگى او را ابراز کنیم، آن را (تسبیح) مى گویند؛ به عبارت دیگر، (حمد) خدا، توصیف او در برابر کمال (صفات ثبوتى واعمال نیک) است، خواه این کمال جزو ذات او باشد مانند علم وقدرت، یا از افعال او به شمار رود، مانند رازقیت. در حالى که تسبیح خدا، تنزیه او از عیوب و نقایص (صفات سلبى) است.
اکنون که تفاوت این دو روشن شد لازم است درباره هر سه مطلب - که یکى از ابتکارات قرآن است - اندکى بحث کنیم.

1 . همه ذرات جهان در برابر خدا خاضعند.

الف) قرآن، سجده و خضوع موجودات جهان را به گونه هاى مختلفى مطرح کرده؛ در برخى از آیات، تنها از سجود موجودات داراى آگاهى و عقل سخن به میان آورده است، آن جا که مى فرماید:
(وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمَواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ؛(1).
آن چه در آسمان ها و زمین است و هم چنین سایه هاى آنها صبح و شام از روى میل و اجبار، براى خدا سجده مى کنند).
در این آیه به گواهى لفظ (مَنْ) در جمله (وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمِواتِ) تنها خضوع موجودات داراى عقل مطرح مى باشد.(2).
ب) در برخى از آیات دایره سجده گسترده تر گرفته شده و از سجود تمام جنبندگان سخن به میان آمده است، آن جا که مى فرماید:
(وَلِلّهِ یَسْجُدُ مِا فِى السَّمَواتِ وَمِا فِى الأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَالْمَلائِکَةُ وَهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ؛(3).
براى خدا آن چه در آسمان ها و زمین از جنبندگان و فرشتگان است، سجده مى کنند و هرگز کبر نمى ورزند).
ج) بار سوم سجده گیاهان و درختان را متذکر مى شود و مى فرماید:
(وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدانِ؛(4) بوته ها و درختان او را سجده مى کنند).
د) بار دیگر با دید وسیعى از سجود و خضوع سایه هاى اجسام سخن گفته و مى فرماید:
(أَوَلَمْ یَرَوْا إِلی مِا خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَى‏ءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمینِ والشَّمائِلِ سُجَّداً لِلّهِ وَهُمْ داخِرُونَ؛(5).
مگر نمى نگرند به اجسامى که خدا آفریده است که سایه هاى آنها از راست و چپ (صبح و عصر) حرکت و خدا را سجده مى نمایند در حالى که خود اجسام درحال خضوع و اطاعت هستند).
ه) براى بار پنجم خداوند، از سجده آفتاب و ماه و ستارگان و کوه ها و درخت و چهارپایان سخن گفته است، آن جا که مى فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ والشَّمْسُ والقَمَرُ والنُّجُومُ وَالْجِبالُ والشَّجَرُ وَالدَّوابُّ وَکَثِیر مِنَ النّاسِ...؛(6).
مگر نمی بینی که خدا را آن چه در آسمان ها و زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوه ها و درخت و چهارپایان و بسیاری از مردم سجده می کنند).
بنابراین مسأله سجده موجودات مسأله ای عمومی است که سراسر جهان هستی را فرا می گیرد و اختصاص به موجودی ندارد. پس آن چه مهم است فهمیدن حقیقت (سجده) است و چگونه هر موجودی از با عقل و بی عقل در برابرعظمت حق ابراز تذلل و کوچکی می نماید.

مقصود از سجود موجودات چیست.
سجده انسان معمولاً با گذاردن اعضایی از آن جمله پیشانی و احیاناً چانه(7) بر زمین انجام می گیرد. این هیأت ظاهری سجده است ولی روح آن، همان ابراز تذلل و فروتنی در برابر معبود است.
در این جا این مسأله مطرح می شود که آیا در تحقق سجده - که هدف از آن، کمال خضوع است - لازم است که هیأت خاصی وجود داشته باشد و بدون تحقق آن، نمی توان این لفظ را به کار برد یا این که ملاک و میزان آن، ابراز خضوع و فروتنی است و در هر کجا این امر محقق شود، می توانیم لفظ سجده را به کار ببریم، هرچند همان هیأت خاص، وجود نداشته باشد و اگرهم به آن هیأت خاص سجده می گوییم، از این نظر است که یک چنین هیأت در نظر مردم حاکی از غایت تواضع و خضوع است و در حقیقت طریقی برای اظهار کوچکی و فروتنی است.
قرآن در این مورد، راه دوم را انتخاب می کند و هر نوع تذلل و کوچکی را که به هر صورتی تحقق پذیرد، سجده می نامد و روش عرف و عقل نیز در نام گذاری و به کار بردن الفاظ همین است؛ مثلاً روزی لفظ چراغ در چراغ های محقری به کار می رفت که برای خود شکل و وضع خاصی داشت و از هیچ نظر قابل مقایسه با چراغ های پرفروغ امروز نبود، ولی چون خاصیت و اثر همان چراغ های دیرینه در چراغ های امروز، به صورت کامل تری موجود است، از این نظر لفظ مزبور، بدون هیچ گونه تغییری به نور افکن های قوی و نیرومند نیز اطلاق می شود.

حقیقت سجده در موجودات جهان.
سراسر موجودات جهان، به نحو خاصی مراتب فروتنی و تذلل خود را به مقام ربوبی ابراز می نمایند و عالی ترین مظهر برای اظهار کوچکی و تعظیم معبود جهان، این است که همه جهان در قبضه قدرت وی بوده و همگی مطیع فرمان و اراده مطلق او هستند؛ به عبارت دیگر اراده واحدی بر جهان حکومت می کند وهمه موجودات از آن پیروی کرده و در برابر آن هیچ گونه مقاومتی ابراز نمی نمایند.
بنابراین، در سجده به این معنا (اطاعت بی چون و چرای موجودات از اراده نافذ خداوند) کراهتی تصور نخواهد شد؛ زیرا اکراه در موردی به کار می رود که موجودی ازخود، دارای اراده و اختیار باشد تا در مقابل دیگری ابراز مقاومت کند، در صورتی که هیچ موجودی بدون استمداد از قدرت خدا دارای وجود نیست تاچه رسد که ازخود اراده مخالفی داشته باشد و سجده در برابر عظمت خدا را مکروه بشمارد.

سجده هایی از روی رغبت و کراهت!
با وجود این مشاهده می شود که جمله (طَوْعاً وکَرْهاً) برای انسان و هر موجود دارای عقل، دو نوع سجده را ثابت می کند: سجده ای از روی میل و سجده ای از روی کراهت.
در این صورت ناچاریم برای این دو نوع سجده، تفسیری برگزینیم و بگوییم: منظور از سجده از روی رغبت، آن نوع پذیرش هاست که با طبع انسان و یا هر موجود دیگر توافق دارد، مانند گردش خون و ضربان قلب برای انسان، و مقصود از نوع دیگر پذیرش یک سلسله روی دادهایی است که با طبع موجود سازگار نباشد، مانند مرگ ها و بلاهایی که انسان را پیش از وصول به پایان عمر، محکوم به فنا و نیستی می سازد.
درقرآن مجید در آیه دیگری نیز لفظ های (طوعاً) و (کرهاً) درباره آسمان ها و زمین به کار رفته است و طبعاً مقصود همان است که گفته شد، چنان که می فرماید:
(فَقالَ لَها وَ لِلأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائعینَ؛(8).
به آسمان و زمین خطاب کرد: بیایید و فرمان مرا در پذیرش هر نوع تبدلات و تغییرات از روی اراده یا کراهت بپذیرید گفتند: به رغبت پذیرفتیم).
بنابراین، هم پذیرش وجود و هم قبول هر نوع تصرف، خواه موافق طبیعت موجود باشد یا مخالف آن، خضوع و اظهار کوچکی در برابر خداست، چیزی که هست به یک معنا، همه این پذیرش ها از روی میل و رغبت است و به یک معنا آن قسم از حوادث که برخلاف مسیر طبیعی موجود باشد، نوعی کراهت در آن وجود دارد.
نه تنها وجود هر موجودی در قبضه قدرت اوست بلکه سایه های اجسام در گردش و تحولات خود، تابع اراده و خواست او هستند و هنگام صبح و عصر در دو طرف جسم، سایه های چشمگیری دیده می شود که همگی در پرتو اراده نافذ او هستند.
آیا شایسته است که همه اجسام جهان با سایه های خود در برابر خدا ابراز کوچکی کنند، اما انسان از سجده تشریعی در برابر خدا امتناع ورزد هر چند پیوسته از نظر تکوین خاضع و خاشع است، به خصوص این که خداوند انواع موجودات زمین و آسمان را در برابر انسان خاضع ساخته است(9) ولی او در برابر پروردگارش خضوع نکند.
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار.
شرط انصاف نباشدکه تو فرمان نبری.
اکنون که با معنای سجده در موجودات آگاه شدیم و روشن شد که مقصود از سجده موجودات، سجده تکوینی آنهاست، لازم است درباره حمد و تسبیح موجودات جهان، به گونه گسترده ای سخن گوییم.

2 . تسبیح سراسری موجودات جهان.

در گذشته یاد آور شدیم که حمد و ثنا، ستایش خدا در برابر صفات کمالی و ثبوتی اوست، هم چنان که تسبیح او، پیراسته ساختن خدا از نقایص ومعایب است.
چون در برخی از آیات مورد بحث، هر دو موضوع با هم وارد شده است، از این نظر، هر دو بحث را یک جا بحث می نماییم. در تقسیم بندی آیات از هر قسمی به ذکر یک آیه اکتفا می کنیم.
الف) گاهی قرآن تسبیح موجودات را در دایره وسیعی بیان کرده و آن را امری عمومی که همه موجودات را در بر می گیرد مطرح می کند و می فرماید:
(سَبَّحَ لِلّهِ مِا فِی السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَهُوَ الْعَریزُ الْحَکِیمُ؛(10).
آن چه در آسمان ها و زمین است، خدا را تنزیه می کند، اوست عزیز و حکیم).
لفظ (ما) برخلاف تصور برخى، هم در عاقل و هم غیر عاقل به کار می رود و منظور از آن در این جا، تمام موجوداتی است که در آسمان ها و زمین قرار دارند.
آیه های 1 و 24 سوره حشر، 1 سوره صف، 1 سوره جمعه، 1 سوره تغابن به همین مضمون هستند و صریح ترین آیه در این مورد، آیه 44 سوره اسراست، چنان که می فرماید:
(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمِواتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فیهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ إِى یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً؛
آسمان های هفتگانه و زمین و هر موجود عاقلی که در آنهاست، خدا را تنزیه می کند و آن چه در جهان هستی به عنوان (شیء) شناخته شده است، خدا را با ستایش خود تنزیه می کند ولی شما از تسبیح آنها آگاه نیستید و درک نمی کنید به راستی که او همواره بردبار (و) آمرزنده است).
نکته قابل توجه - که بعداً سند گفتار ما خواهد بود - عدم آگاهی و درک ما از تسبیح آنهاست.
ب) گاهی از تسبیح فرشتگان به صراحت و یا به کنایه سخن می گوید، آن جا که می فرماید:
(وَالْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الأرْضِ...؛(11).
فرشتگان با حمد پروردگار خویش او را تسبیح می گویند و درباره افرادی که در زمین هستند، آمرزش می طلبند).
تسبیح فرشتگان در آیات دیگری نیز وارد شده است.(12).
ج) گاهی پس از یک بیان عمومى، تسبیح مرغان هوا را متذکر شده و چنین می فرماید:
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمِواتِ وَالأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافّاتٍ کُلّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ...؛(13).
آیا ندیدى، آن چه در آسمان ها و زمین است خدا را تسبیح می گویند و مرغان گشاده بال نیز تسبیح می گویند و هرکدام به دعا و تنزیه خود آشناست).
دقت بفرمایید در این آیه به آن گروه که خدا را تسبیح می کنند، نسبت (علم) می دهد و آنها را به تسبیح خود عالم و آگاه معرفی می کند و به اصطلاح می فرماید: (کُلّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبیحَهُ؛ هر کدام به دعا و تسبیح خود آشناست).
تسبیح پرندگان، در آیات دیگری نیز وارد شده است.(14).
د) در برخی تصریح شده که کوه ها در اوقات خاصی خدا را تسبیح می گویند، آن جا که می فرماید:
(إِنّا سَخَّرْنَا الْجِبِالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالعَشِىِّ وَ الإِشْراقِ؛(15).
ما کوه ها را برای داود رام کرده و آنها شبانگاه و صبحگاه، خدا را تسبیح می گویند).
تسبیح کوه ها در آیات دیگری نیز وارد شده است.(16).
ه) برای بار پنجم تسبیح رعد را متذکر می شود و می فرماید: (ویسبح الرعد بحمده).(17).
اکنون باید دید منظور از تسبیح چیست.
تسبیح درلغت به معنای تنزیه از نقایص است؛ هرگاه موجودی را از نقایص وعیوب، تنزیه و تقدیس نماییم، آن را تسبیح می گویند. بنابراین، در حقیقتِ تسبیح، تنزیه از نقص و عیب نهفته است و هر تفسیری که برای تسبیح گفته می شود اگر حاکی از تقدیس خداوند و تنزیه او ازعیب و نقص نباشد نمی توان آن را تفسیر صحیح برای تسبیح دانست.

آرای مفسران درتسبیح موجودات.
برخی از مفسران که نتوانستند به حقیقت تسبیح تمام موجودات پی ببرند برای فرار از اشکالی که در تسبیح همه موجودات در بدو نظر موجود است گفته اند: مراد از (ما) در (ما فِی السَّمواتِ) موجودات عاقل است که دارنده شعورند؛ مانند انسان و فرشته که خداوند را با کمال ادراک و شعور، تقدیس می نمایند.(18).
درحالی که بسیاری از مفسران این نظریه را نپذیرفته اند و گفته اند: مقصود از (ما) اعم از عاقل و غیر عاقل، مدرک و غیر مدرک است و ظاهر آیه نیز با نظر آنها وفق می دهد؛ زیرا لفظ (ما) معمولاً در مطلق موجودات به کار می رود عکس (من) که بیشتر در صاحبان عقل و شعور استعمال می شود.
این دسته برای تسبیح، معانی گوناگونی ذکر کرده اند، ولی اکثر آنها با این که صحیح است، ارتباطی به معنای تسبیح ندارد. اکنون به برخی از نظریات اشاره می نماییم:

نظریه نخست: مقصود از تسبیح همان خضوع تکوینی هر موجودی در برابر فرمان و اراده الهی است و سراسر هستی در برابر اراده ومشیت خداوند خاضع بوده، و در پذیرش وجود و پیروی از قوانینی که خداوند برای آنها تعیین نموده است، مطیع و تسلیم هستند.
بر این نظریه، با آیاتی که درباره تسلیم بودن تمام موجودات جهان در برابر اراده نافذ حق وارد شده است، استدلال می شود؛ مانند.
(ثُمَّ اسْتَوی إِلی السَّماءِ وَهِىَ دُخِان فَقالَ لَهِا وَ لِلأَرْضِ ائْتِیِا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتَا أَتَیْنِا طائِعِینَ؛(19).
سپس به آسمان ها پرداخت در حالی که به صورت گاز بود و به آن و زمین خطاب کرد که به رغبت یا کراهت زیر فرمان ما قرار گیرند. آنها با کمال رغبت به اطاعت از مشیت او گردن نهادند).
بنابراین ممکن است آیاتی که در آنها به تمام آن چه در زمین و آسمان است، نسبت سجود و خضوع داده شده است، مؤید نظر یاد شده باشد.(20) ولی ما تصور می کنیم که این نظر صایب نیست؛ زیرا مسأله خضوع و سجود و تسلیم شدن سراسر جهان هستی در برابر اراده خداوند ارتباطی به مسأله تنزیه وتقدیس حق ازنقص و عیب ندارد و نباید این دو مطلب را به هم آمیخت، اگر چه هر کدام از اینها در جای خود درست و استوار است.

نظریه دوم: بسیاری از مفسران، تسبیح موجودات جهان را چنین تفسیر می کنند:
نظم و نظام شگفت انگیز هر موجودی با رمز و اتقانی که در ساختمان آن به کار رفته است، شاهد و گواه بر قدرت بی نهایت، عقل و شعور و حکمت بی پایان سازنده اوست.
سازمان دقیق و اسرار پیچیده هر موجودى، همان طور که به وجود صانع خود گواهی می دهد، به لسان تکوینی نیز گواهی می دهد که خالق آن، دانا و توانا و از هرنوع عجز و جهل مبرا و منزه است؛ مثلاً برای تنزیه خدا از شرک چنین گواهی می دهد: نظام واحدی که هم بر یک اتم و هم بر منظومه شمسی ما حکومت می کند گواهی می دهد همه سازمان هستی زیر نظر آفریدگار واحدی به وجود آمده است و هیچ کس جز او در پدید آوردن هستی دخالت نداشته و اثر و نظام یگانه، حاکی از وحدت مؤثر و نبودن هرنوع شریک و انباز برای اوست از این جهت وحدت نظام، خدا را از شرک، تنزیه و تقدیس می کند.
خلاصه همان طور که حکومت نظم وقانون واحد بر مجموع جهان آفرینش، گواه حکومت ناظم یگانه ای بر جهان است؛ هم چنین اسرار دقیق و اندازه گیری شده موجودات، بیانگر دانایی و توانایی آفریدگار آنهاست.
این نظریه - که مورد اعتماد بسیاری از مفسران است - از جهاتی قابل دقت و ملاحظه می باشد:
1 . اگر مقصود خدا از تسبیح تمام موجودات جهان، این باشد که در این نظر آمده، این حقیقتی است که همه آن را درک می کنند و می فهمند دیگر جا ندارد که قرآن بفرماید: (ولکن لاتفقهون تسبیحهم؛(21) شما تسبیح آنها را نمی فهمید) زیرا این نوع تنزیه را هر فردی به فراخور حال خود درک کرده و می فهمد.
برخی برای اصلاح این نظریه ناچار شدند که جمله (لاتفقهون) را به معنای (عدم توجه) بگیرند و بگویند: اکثر مردم به این مطلب توجه ندارند و یا این که بگویند: عظمت دلالت موجودات بر تنزیه خدا به قدری عظیم است که انسان به اندازه واقعی آن واقف نمی شود ولی ناگفته پیداست توجیه مزبور برای جمله فوق، خلاف ظاهر آن است و اگر منظور خدا این بود شایسته بود بفرماید: (وأنتم عنه غافلون) یا جمله ای مانند آن.
2 . اگر تسبیح موجودات جهان به این معناست که از تدبر در ساختمان وجودی اشیا، این نوع تنزیه تکوینی را درک می کنیم؛ چرا قرآن می فرماید: آسمان ها و زمین و مرغان به دعا و تنزیه خود آشنا هستند؛ و به عبارت دیگر چطور آشکارا به آنها نسبت علم و دانستن داده و می گوید: (...کُلّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبیحَهُ...؛(22) هرکدام به راز و نیاز خود آشنا هستند.) در صورتی که روی این نظر هیچ کدام از آنها از تسبیح و تنزیه خود اطلاعی ندارد، بلکه فقط ما هستیم که از روی دقت و امعان نظر، لسان تکوینی و زبان حمد و ثنای آنها را درک می کنیم وگرنه خود آنها کوچک ترین توجهی به کار خود ندارند.
3 . اگرمنظور از تسبیح کاینات، همان است که بیشتر مفسران برگزیده اند این نوع تسبیح وقت معین ندارد، بلکه حقیقتی است که بشر هر موقع در سازمان هر موجودی دقت کند آن را درک می نماید، در صورتی که قرآن، تسبیح کوه ها را مقید به شبانگاه و صبحگاه فرموده چنان که صریحاً می فرماید: (یُسَبِّحْنَ بِالْعَشىِّ وَ الإِشْراقِ).(23).
روی این ملاحظات با این که خود تسبیح تکوینی و این که هر موجودی با زبان تکوینی خود خالق خود را از هر نوع عیب و نقص تنزیه می نماید، مطلبی است صحیح، ولی نمی توان آیات مربوط به تسبیح گفتن کاینات را ناظر به این نوع از تسبیح دانست.

نظریه سوم: این نظریه مربوط به فیلسوف گرامی اسلام، مرحوم صدر المتألهین است که در مسائل مربوط به الهیات و امور ما بعد طبیعت نظریات بس شامخ و بلندی دارد و از محققان و مؤسسان بزرگ اصول فلسفه اسلامی است که چشم روزگار مردی به این وسعت ذهن و بینش بلند و درک عمیق، کمتر دیده است.(24).
وی می گوید: تمام موجودات جهان از روی علم و آگاهی به حمد و ثنا و تسبیح و تنزیه خداوند بزرگ اشتغال دارند وهر موجودی در هر پایه ای ازوجود که هست و هراندازه که از هستی سهمی دارد، به همان اندازه به خالق و آفریدگار خود علم و آگاهی دارد و او را از این طریق حمد و ثنا می گوید و از نقایص وعیوب تنزیه می کند.
وی می گوید: علم و ادراک در تمام مراحل و مراتب وجود از واجب الوجود گرفته تا برسد به جهان نبات وجماد تحقق دارد و هر موجودی در هر رتبه ای از وجود باشد، سهم و حظّی از صفات عمومى، مانند علم و شعور و حیات و... داشته و هیچ موجودی از آن خالی نیست. چیزی که هست گاهی براثر ضعیف بودن این صفات، وجود آنها برای ما مکشوف نیست. موجودات جهان، هر چه ازماده وآثار آن،دوری گزینند و به صورت یک موجود مجرد درآیند و یا در مسیر تجرد قرار گیرند این صفات در آنها قوی تر و واضح تر می شود و هر قدر از نظر وجود به ماده گرایش پیدا کنند این صفات در آنها به همان اندازه تنزل و کاهش یافته تا آن جا که به نظر می رسند فاقد علم و ادراک هستند ولی در حقیقت چنین نیست، بلکه اصلِ این صفات را به طور ضعیف دارند هر چند برای ما انعکاس ندارد.
وی این مطلب را از طریق برهان فلسفی و مکاشفات نفسانی ثابت می نماید. او گامی فراتر نهاده و می گوید: گفته قرآن که شما از تسبیح و تحمید موجودات آگاهی ندارید مربوط به نوع مردم است؛ زیرا اکثر مردم حقیقت تسبیح آنها را درک نمی کنند، ولی مانعی ندارد که برخی از صاحب دلان، یعنی کسانی که روح و روان آنان با حقایق موجودات ارتباطی پیدا کرده است با گوش دل، تسبیح و تنزیه آنها را بشنوند و از تسبیح کاینات در برابر فرمان خدا آگاه باشند.
قلبی که از وساوس و علایق مادی خالی گردد و مرکز فرود انوار حق و برکات معنوی باشد، از طریق مکاشفه وجدانی همه این حقایق را دیده و درک می کند. مولوی با بینش خاص خود این حقیقت را دریافته و در این باره چنین می گوید:
گر تو را از غیب چشمی باز شد.
جمله ذرات جهان همراز شد.
نطق آب و نطق خاک و نطق گل.
هست محسوس حواس اهل دل.
فلسفی کو منکر (حنانه) است.
از حواس انبیا بیگانه است.(25).
جمله ذرات عالم درنهان.
با تو می گویند روزان و شبان:
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم.
با شما نامحرمان ما خامشیم.
چون شما سوی جمادی می روید.
محرم جان جمادات کی شوید.
فاش تسبیح جمادات آیدت.
وسوسه تأویل ها بربایدت.
چون ندارد جان تو قندیلها.
بهر بینش کرده ای تأویلها(26)
اکنون که سخن به این جا منتهی گردید، لازم است این حقیقت قرآنی را از تدبر در آیاتی که در باره علم و شعور تمام موجودات واردشده است به دست آوریم؛ زیرا اگر قرآن همه موجودات جهان راتسبیح گو و ثناخوان معرفی می کند، از طرفی دیگر تمام ذرات جهان را، دارای ادراک و آگاه و صاحب گوش و هوش می داند. هرگاه آیات این دو بخش را کنار هم قرار دهیم، قطعاً نظریه صدرالمتألهین به روشن ترین وجه ثابت خواهد شد. اینک آیاتی که بروجود شعور و درک در سراسر جهان از اتم گرفته تا کهکشان گواهی می دهد.

وجود شعور در تمام موجودات جهان.
این نظریه را می توان از دو راه ثابت کرد:
1 . آیاتی که بر وجود شعور در تمام موجودات جهان اعم از جاندار و غیره گواهی می دهند.
2 . دلایل عقلی که وجود شعور را در تمام ذرات جهان ثابت می کند.

راه اول (آیات و روایات):
قرآن به روشنی گواهی می دهد که مورچگان از شعور خاصی برخوردارند؛ زیرا هنگامی که سلیمان با سپاهیان خود از بیابانی عبور می کرد، مورچه ای به مورچگان بیابان، که بیم آن می رفت همگی زیر پای سلیمان و سپاهیانش از بین بروند، ندا در داد و گفت:
الف) (... یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لایَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لایَشْعُرُونَ؛(27).
مورچگان، به لانه های خود پناه ببرید تا سلیمان و سپاهیان او شماها را نابود نکنند آنان متوجه نیستند).
ندای مورچه یک ندایی حقیقی و واقعی بود و هرگز نمی توان آن را به معنای مجازی و زبان حال حمل کرد به گواه این که طبق نقل قرآن، از شنیدن سخن او تبسمی بر لبان سلیمان نقش بست و از خداوند خواست که به او توفیق دهد در برابر نعمت هایی که بر او و والدین او ارزانی داشته است سپاسگزاری کند، چنان که می فرماید:
ب) (فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها وَقِالَ رَبِّ أوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنَعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلی والِدَىَّ...؛(28).
سلیمان از شنیدن ندای مورچه در شگفت ماند و از خدا خواست که به او توفیق دهد نعمتی را که بر او و والدینش ارزانی داشته، شکرگزارد).
قرآن درباره پرنده ای به نام (هدهد) داستانی دارد که حاکی از شعور خاص اوست به طوری که موحد را از مشرک تشخیص می داد: سلیمان او را برای انجام مأموریت هایی گسیل می داشت. روزی او را غایب دید وگفت: اگر برای غیبت خویش عذر موجهی نداشته باشد، او را عذاب خواهد داد و یا سرش را خواهد برید. چیزی نگذشت که هدهد آمد و گفت: بر چیزی واقف شدم که تو برآن واقف نشدى، و از دولت (سبا) خبر شگفت آوری آورده ام. زنی بر آنان فرمانروایی می کند و از هر نوع نعمت برخوردار است و برای او تخت بزرگی است. دیدم آنان به جای پرستش خدا، آفتاب رامی پرستند. شیطان کردارهای آنان را زیبا جلوه داده و از راه حق باز داشته و آنان را گمراه ساخته است.
چرا آنان خدایی را که بر هر امر پنهانی وجود بخشیده است، سجده نمی کنند در حالی که او از کردارهای پنهان و آشکارآنان آگاه است؛ خدایی که جز او خدایی نیست، صاحب عرش بزرگ است.
سلیمان گفت: بررسی می کنم ببینم که در این گزارش راستگو هستی یا نه. نامه مرا ببر و به آنان برسان و از آنان دوری بجو، و مراقب باش تا ببینی آنان در برابر نامه من چه واکنشی نشان می دهند.(29).
پرنده ای که تا این حد، کارهای دقیق و مرموزی را درک می کند و گزارش می دهد و فرمان می برد، به طور مسلم از شعور خاصی برخوردار است.
قرآن یکی از مفاخر سلیمان را این می داندکه او به زبان پرندگان آشنا بود و می گوید:
ج) (وَوَرِثَ سُلَیْمِانُ داوُدَ وَقِالَ یِا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنِا مَنْطِق الطَّیْرِ...؛(30).
سلیمان وارث داود شد و گفت: مردم، زبان پرندگان به ما تعلیم شده است).
سلیمان سپاهی از انسان و جن و پرندگان تشکیل داده بود و همگی تحت فرمان او بودند، چنان که می فرماید:
د) (وَحُشِرَ لِسُلَیْمِانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالإِنْسِ والطَّیْرِ...؛(31).
سپاهیان سلیمان، از سه گروه جن و انسان و پرندگان حاضر شدند).
از مجموع این آیات استفاده می شود که پرندگان بالأخص و تمام جانداران به طور اعم، از آگاهی خاصی برخوردارند و اگر انسان کاملی بر صفحه جهان حکومت کند، می تواند با آنان سخن بگوید و از آنها در تحکیم نظام توحیدی و شکستن مظاهر بت پرستی استفاده کند.

گسترش آگاهی درجمادات.
آیات قرآن به جمادات افعالی را نسبت داده است که توأم با درک و آگاهی است. سقوط برخی از سنگ ها را از نقطه اى، معلول (خشیت) و (خداترسى) آنها می داند، چنان که می فرماید:
ه) (...وَإِنَّ مِنْهِا لَمِا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ...؛(32).
برخی از صخره ها از ترس خدا می افتد).
در آیه ای یاد آور می شود که (امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، آنان از تحمل بار امانت ابا ورزیدند و ترسیدند و انسان آن را به دوش گرفت). چنان که می فرماید:
و) (إِنّا عَرَضْنَا الأَمِانَةَ عَََلَی السَّمِواتِ وَالأَرْضِ والْجِبِالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهِا وَأَشْفَقْنَ مِنْهِا وَحَمَلَهَا الإِنْسانُ إِنَّهُ کِانَ ظَلُوماً جَهُولاً).(33).
برخی از مفسران این آیه و امثال آن را بر معنای مجازی که در اصطلاح به آن (زبان حال) می گویند حمل کرده اند، در صورتی که چنین تفسیری نوعی پیشداوری است و هیچ دلیلی ندارد که چنین حقیقتی را - که قرآن از آن گزارش می دهد - برغیر ظاهر آن حمل کنیم و این که می گویند: علم تاکنون بر چنین شعور و آگاهی دست نیافته است دلیل برنبودن آن در این موجودات نیست؛ زیرا تنها وظیفه علم، اثبات است و بس وهیچ گاه علم، حقّ نفی و سلب چیزی را - که از وجود و عدم آن آگاه نیست - ندارد .
ز) ( لَوْ أَنْزَلْنِا هِذَا الْقُرْ آنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَتِلْکَ الأَمْثالُ(34) نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ؛(35).
اگر این قرآن را بر کوهی نازل کرده بودیم، آن را از ترس خدا فروتن و شکافته شده می دیدى. این توصیف را برای مردم می آوریم تا بیندیشند).
اگر هر نوع پیشداوری را درباره آیات قرآن کنار بگذاریم، باید بگوییم کوه دارای چنین شایستگی است که اگر مورد خطاب خدا قرار گیرد، بر اثر آگاهی از عظمت خطاب، شکافته و پراکنده می شود، از برخی از آیات به طور اشاره، وجود چنین آگاهی استفاده می شود. آن جا که می فرماید:
ح) (وَإِنْ کانَ مَکرُهُم لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ؛(36).
نزدیک است که از حیله آنان، کوه ها از جای خود کنده شوند).
ط) (تَکادُ السَّمِواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبِالُ هَدّاً؛(37).
نزدیک است که آسمان ها از هول آن فرو ریزد و زمین بشکافد و کوه ها در هم کوبیده شود).
اگر به راستی در کوه ها شایستگی آگاهی از اوضاع خارج از خود نبود چنین سخنی در مورد آنها دور از بلاغت بود و آن گاه ناچار بودیم برای آیه معنای مجازی از قبیل مبالغه و تمثیل فرض کنیم، هم چنان که برخی ازمفسران در این مورد مرتکب چنین کاری شده اند.
آیات مربوط به روز رستاخیز، پرده از روی چنین آگاهی برمی دارد؛ زیرا در چنین روزی دست ها و پاها و پوست ها بر جرایم انسان گواهی خواهند داد و به فرمان خدا، بشر مجرم را از خصوصیات زندگی و کارهایی که انجام داده است، مطلع خواهند نمود. اکنون آیات این قسمت:
ى) (یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمِا کِانُوا یَعْمَلُونَ؛(38).
روزی فرا می رسد که زبان ها و دست ها و پاهای آنان بر ضرر آنان گواهی می دهد).
ک) (الیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَتُکَلِّمُنِا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمِا کِانُوا یَکْسِبُونَ؛(39).
روزی فرا می رسد که بر زبان آنان مهر می زنیم و دست های آنان را به سخن گفتن وادار می کنیم و پاهای آنان برکردار بد آنان گواهی می دهد).
کا) (وَقِالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنِا قِالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَىْ‏ءٍ ...؛(40).
به پوست های خود می گویند: چرا بر ضرر ما گواهی دادید می گویند: خدایی که همه را ناطق و گویا کرده است ما را به سخن گفتن واداشت).
قرآن به روشنی گواهی می دهد که روز رستاخیز، زمین اخبار خود را باز می گوید و از طرف خدا به آن وحی می رسد، چنان که می فرماید:
کب) (یَوْمَئذٍ تُحَدِّثُ أَخْبِارَهِا ُ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحی لَهِا؛(41).
در آن روز زمین اخبار خود را بازگو می کند؛ زیرا پروردگارش به او وحی کرده است).
قرآن به روشنی از اطاعت و سرسپردگی آسمان و زمین گزارش می دهد و می فرماید:
کج) (... فَقالَ لَهِا وَ لِلأَرْضِ ائْتِیِا طَوْعاً أوْ کَرْهاً قالَتِا أَتَیْنِا طائِعِینَ؛(42).
به آسمان و زمین گفت: از روی رغبت و یا کراهت تحت فرمان در آیند، گفتند: ما از روی اطاعت زیر فرمان در آمدیم).
این آیات و نظایر آنها در نظر گروهی که بخواهند نزد قرآن شاگردی کنند و در فهم معانی قرآن هر نوع پیشداوری را کنار بگذارند، به روشنی از وجود شعور در سراسر جهان، خبر می دهد، حالا حقیقت این شعور و آگاهی چگونه است و در چه پایه است، برای ما روشن نیست.
در ادعیه اسلامى، به این مطلب اشاره هایی هست که از باب نمونه، دو مورد را نقل می کنیم:
(تسبح لک الدواب فى مراعیها، والسباع فى فلواتها، والطیر فى وکورها، وتسبح لک البحار بأمواجها، والحیتان فى میاهها؛
چهارپایان در چراگاه ها، درندگان در بیابان ها، پرندگان در آشیانه ها تو را تسبیح می گویند، دریا با امواج متلاطم خود، ماهیان در میان آنها، تو را تنزیه می نمایند).
در صحیفه سجادیه چنین می خوانیم: امام سجاد موقع رؤیت هلال، آن را با جمله های زیر مخاطب می ساخت:
(أیّها الخلق المطیع الدائب السریع المتردد فى منازل التقدیر؛(43).
ای آفریده فرمان بردار تندرو، که پیوسته در منازلی که بر تو اندازه گیری شده است تردد می کنى).
با وجود این آیات و روایات، که شعور و ادراک را در سراسر موجودات جهان حاکم می داند، باید در تفسیر تسبیح موجودات، نظریه مرحوم صدرالمتألهین را برگزید و گفت: این تسبیح، تسبیح واقعی و حقیقی است و موجودات جهان به زبان ویژه خود، خدا را تسبیح می گویند، نه با زبان حال، به گونه ای که در نظریه های پیشین وجود داشت.

راه دوم (دلیل عقلى):
این نظر را می توان با دلیل عقلی و اصول (حکمت متعالیه)(44) نیز ثابت نمود و خلاصه آن این است: وجود و هستی در هر مقام و مرتبه ای باعلم و شعور و درک و آگاهی ملازم و توأم است و هر چیزی که سهمی از وجود و هستی دارد به همان اندازه از علم و شعور سهمی خواهد داشت و دلایل فلسفى، این نظر را کاملاً تأیید می کند و پایه برهان فلسفی آن را دو چیز تشکیل می دهد:
1 . در جهان هستی آن چه اصیل و سرچشمه آثار و کمالات است (وجود) است و هر نوع فیض معنوی و مادی از اوست؛ اگر در جهان، علم و ادراکى، قدرت و نیرویى، زندگی و حیاتی هست همگی در پرتو وجود و هستی اشیاست و اگر وجود از میان برود همه این جنب وجوش ها، تلاش ها و حرکت ها به خاموشی می گراید.
2 . برای وجود در تمام مراحل هستى، از واجب و ممکن، از مجرد و مادی و از عرض و جوهر، یک حقیقت بیش نیست و حقیقت وجود اگرچه برای ما روشن نیست، ولی ما به آن حقیقت با یک رشته مفاهیم ذهنی اشاره می کنیم و می گوییم وجود چیزی است که عدم و نیستی را طرد می کند و به هرچیزى، حقیقت و عینیت می بخشد.
بنابراین، هرکجا از وجود سراغی داشته باشیم این دو صفت (طرد عدم؛ تشکیل دهنده حقیقت خارجی و عینى) را در آن جا می یابیم.
از این جهت می گوییم وجود در تمام مراحل یک حقیقت بیش ندارد؛ یعنی در تمام مراحل، دو اثر یاد شده را - که حقیقت آنها نیز یکی است - دارد.
بنابراین که وجود را منبع تمام کمالات بدانیم و برای آن بیش از یک حقیقت قائل نشویم باید چنین نتیجه بگیریم: هرگاه وجود در مرتبه ای از مراتب هستى، مانند موجودات جاندار، دارای اثری (علم و ادراک) گردید، حتماً باید این اثر در تمام مراحل وجود، نسبت به سهمی که از وجود دارد، محقق باشد، و در غیر این صورت یا باید وجود، سرچشمه کمالات نباشد، یا برای وجود حقایق متباین تصور کنیم و حقیقت آن را در مرتبه جاندار، با آن چه در مراتب گیاه و معدن است، مغایر و مباین بدانیم؛ زیرا معنا ندارد؛ یک حقیقت در مرتبه ای دارای اثری باشد و در مرتبه دیگر فاقد آن؛ به عبارت دیگر هرگاه وجود دارای حقایق مختلف و متباین بود، جا داشت که در نقطه ای دارای اثری باشد و در نقطه دیگر نشانه ای از آن نباشد؛ ولی هرگاه برای آن یک حقیقت بیش نباشد و تفاوت مصادیق آن، روی شدت وضعف مراتب باشد در این صورت معنا ندارد که یک حقیقت در مرحله ای دارای اثری باشد و در مرتبه دیگر دارا نباشد.
این خلاصه برهان فلسفیی است که مرحوم صدرالمتألهین در اسفار(45) در موارد مختلفی در مورد آن بحث و گفتگو نموده ومی گوید: ظواهر آیات قرآن این حقیقت را تأیید می کند، آن جا که می فرماید:
(... وَإِنْ مِنْ شىْ‏ءٍ إِى یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلِکِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ...؛(46).
همه موجودات با ستایش خود خدا را تنزیه می کنند ولی شما از نحوه تسبیح آنها آگاه نیستید).
مرحوم صدرالمتألهین این حقیقت فلسفی و قرآنی را از طریق شهود و مکاشفه نیز درک کرده و در رساله سیر و سلوک خود اشعاری در این مضمون دارد:
برِ عارف همه ذرات عالم.
ملک وارند در تسبیحْ هر دم.
کف خالی که در روی زمین است.
برِعارف کتاب مُسْتَبِین است.
به هر جا دانه ای در باغ و راغی است.
درون مغز او روشن چراغی است.
به فعل آید ز قوّه هر نهانی.
ز هر خاکی یکی عقلىّ و جامی.
بود نامحرمان را چشمِ دل کور.
وگرنه هیچ ذره نیست بی نور.
بخوان تو آیه (نور السموات).
که چون خورشید یابى، جمله ذرات.
که تا دانی که در هر ذره ای خاک.
یکی نوری است، تابان گشت زان پاک.

گسترش شعور و دانش های امروز.
خوش بختانه دانش های امروز به جهت زحمات پژوهشگران، وجود علم و ادرک را در جهان نبات ثابت نموده است تا آن جا که دانشمندان روسی معتقدند گیاهان اعصاب دارند و فریاد هم می کشند. لابراتوار علایم کشاورزی (مسکو)، فریاد و گریه های ریشه گیاهی را که در آب گرم قرار گرفته بود ضبط کرد. خبرگزاری های جهان از رادیو مسکو نقل می کنند که، گیاهان اعصاب دارند و فریاد می کشند.
رادیو مسکو دیشب گوشه ای از نتایج تحقیقات دانشمندان روسی را در نباتات و گیاهان فاش ساخت و گفت: دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که گیاهان نیز دارای دستگاهی شبیه شبکه اعصاب حیواناتند. این، نتیجه آزمایش یک دانشمند است که در ساقه کدو و به دستگاه های الیافی آن، فرستنده هایی نصب کرد و سپس مطالعات را با تعقیب ریشه گیاه دنبال کرد و انجام بریدگی در ریشه گیاه، با عکس العمل گیاه مواجه شد. هم زمان با این آزمایش، آزمایش مشابهی در آزمایشگاه فیزیولوژی نباتات فرهنگستان علوم کشاورزى، نتیجه مشابهی به بار آورد: در این آزمایش ریشه گیاهی را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند که صدای فریاد گیاه بلند شد. البته فریاد گیاه آن چنان نبود که به گوش برسد، ولی گریه ها و فریادهای نامریی این گیاه را دستگاه های دقیق الکترونیکی روی نوار پهنی ضبط کردند.(47).
ثم ابن إ براهیم صدر الأجل
فى سفر الحج (مریضا) ارتحل.
قدوة أهل العلم والصفاء
یروى عن الداماد والبهائى.
وکلمه (مریضا)، که به حساب ابجد 1050 می باشد، تاریخ وفات اوست.

گفتار بدون کردار.
2 . (یِا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مِالا تَفْعَلُونَ؛
ای افراد باایمان، چرا چیزی را که انجام نمی دهید (به مردم) می گویید!).
3 . (کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا مِالا تَفْعَلُونَ؛
در نزد خداوند مبغوض و گناه بزرگ است که کاری را که خود انجام نمی دهید به دیگران بگویید).
افکار و نظریاتی که دانشمندان و متفکران به جامعه عرضه می کنند، از نظر ارزش، با یکدیگر فرق روشنی دارند؛ هرنظری که روی آن رنج زیاد کشیده شود ارزش بیشتری می یابد و مقام برتری پیدا می کند.
کشف این مطلب، که صاحب نظر تا چه اندازه روی نظر خود زحمت کشیده و رنج برده و تاچه اندازه مورد اعتماد و اطمینان اوست، برای نوع مردم ممکن نیست؛ ولی ازیک راه می توان پایه ارزش فکر و مقدار اعتماد صاحب نظر را به نظر خویش به دست آورد و آن، عمل خود او به نظریه خود است؛ اگر صاحب نظری به نظریه خویش، و واضع قانونی به قانونی که برای مردم وضع کرده است، عمل کند، عمل او حاکی است که به فکر و گفته خود ایمان دارد، وآن را به صورت یک فرضیه و یا تئوری مطرح نکرده است.
بنابراین، نظریه یک متفکر هنگامی در افکار و دیدگاه مردم ارزش پیدا می کند که مبتکر آن، قبل از دیگران به آن عمل نماید، در غیر این صورت، هر اندازه هم، فکرْ صحیح و سالم و صد در صد مطابق واقع باشد، در اذهان عامه مردم، به صورت نظریه و فکر متزلزل و مشکوکی در می آید که صحت و سقم آن معلوم نیست.
این همان حقیقتی است که امام صادقژ آن را در تفسیر یکی از آیات قرآن مجید(48) با عبارت بسیار کوتاه و در عین حال پر مغز بیان کرده ومی فرماید:
(العالم من صدق فعلَه قوله، ومن لم یصدق فِعله قوله فلیس بعالم؛(49).
دانشمند کسی است که رفتار او گفتارش راتصدیق کند، وهر کسی که کردار او، سخن وی را تصدیق نکند، و عمل او بر خلاف گفته اش باشد، عالم نخواهد بود).
ما از این جمله پرمغز همان مطلب را می فهمیم که در بالا توضیح داده شد؛ زیرا یک نظریه علمی - خواه مکتشف آن بر طبق آن عمل بنماید یا ننماید - هر چند در ردیف دانش های بشری است و موافقت و مخالفت مبتکر آن، در واقعِ آن تأثیری ندارد؛ ولی در مقام اثبات و در انظار مردم - که از حقیقت و چگونگی آن نظر آگاهی ندارند - در صورتى، رنگ علم و قیافه دانش به خود می گیرد که تطابق رفتار و گفتار او را، آشکارا به دست آورند. اگر رفتار مصلحی با گفتار وی تطبیق نکند آن چنان افکار او در دیدِ مردم بی ارج و بی اثر می شود که در اندک مدتی به دست فراموشی سپرده شده و به سان بارانی که برتخته سنگ های صاف می ریزد(50) آنی در قلوب مردم جای نمی گیرد، و برق آسا از خاطره ها محو می شود.

مؤثرترین تبلیغ، تبلیغ عملی است.
یکی از اشتباهات این است که برای سخن، تأثیر سحر آسا قائل هستیم، ولی از تأثیر تبلیغ عملی غافلیم؛ تأثیری که می تواند یک عمل کوچک از گوینده اى، در افکار مردم بگذارد، هرگز ده سخنرانى، نخواهد گذارد. بزرگ ترین حربه پیامبران برای جلب افکارمردم، همان عمل آنان به گفتار خویش بود. آنان با عمل به برنامه هایشان اعتماد مردم را به دست آورده و عملاً به مردم می رساندند که به آن چه می گویند مؤمن و معتقدند.
پافشاری و استقامت مدعی در راه هدف خود، نشانه راستگویی وی است، ولی (تذبذب) و دو دلی و عمل بر خلاف گفتار، نشانه دروغگویی و بی ایمانی گوینده به گفتار خود محسوب می شود، در هیچ تاریخی نداریم که پیامبر اسلام و پیشوایان بزرگ ما قدمی بر خلاف گفتار خود برداشته و یا در سخت ترین لحظات، گامی به عقب نهاده، و یا در نبردی پشت به دشمن کرده باشند.اگر پیامبر به مردم می گفت:
(إِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلاتُوَلُّوهُمُ الأَدْبارَ؛(51).
(ای افراد با ایمان،) هرگاه کافران را انبوه و فشرده دیدید پشت به آنها نکنید و فرار ننمایید).
خود ثابت ترین و پایدارترین فرد در میدان نبرد بود، و بزرگ ترین پایگاه ومأمنی برای دوستان خود به شمار می رفت تا آن جا که امیرمؤمنان(ع)پایداری پیامبر را در میدان نبرد چنین توصیف می کند:
(إذا احمر البأس اتقینا برسول اللّه فلم یکن أحد منا أقرب إلی العدو منه؛(52).
هنگامی که آتش جنگ شعله ور می شد ما به پیامبر خدا پناه می بردیم و هیچ کس به دشمن از آن حضرت نزدیک تر نبود).

بزرگ ترین مکتب تربیتی.
متفکران و مصلحان بزرگ جهان، اصلاح خویش را نخستین تحول و نقطه انقلاب قرار داده و از خود آغاز می کردند و سپس به اصلاح دیگران می پرداختند، زیرا عمل خود مدعى، بزرگ ترین مکتب تربیتی و عامل مؤثر برای جلب قلوب است، و این همان حقیقت اجتماعی است که امام علی(ع)در یکی از کلمات قصار خود به آن تصریح کرده و چنین می فرماید:
(من نصب نفسه للناس إماماً فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره، ولیکن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه؛(53).
هرکس خویش را پیشوای دیگران قرار بدهد اصلاح خویش را بر اصلاح دیگران مقدم بدارد و پیش از آن که مردم را با زبان خود تبلیغ کند، با سیرت و رفتار خود رهبری نماید).

چراگناهى بزرگ است.
آیه مورد بحث بیان می کند دعوتی که توأم باعمل و کردار نباشد، در پیشگاه الهی گناهی بزرگ است؛ زیرا چنین افرادی که قیافه مصلحانه و حق به جانب می گیرند با اعمال ضدِّ اصلاحی خویش، تمام افکار اصلاحی را در انظار مردم موهوم و بی اعتبار کرده و مردم را به تمام مقدسات بدبین می سازند. جای تعجب نیست که امیرمؤمنانژ چنین افرادی را از (شکنندگان کمرخود) معرفی کرده و می فرماید:
(قصم ظهرى اثنان: جاهل متنسک و عالم متهتک: فالجاهل یغش الناس بتنسکه، والعالم یغرهم بتهتکه؛(54).
دو گروه کمر مرا شکستند: یکی نادانی که خود را در لباس دین آورده و دیگری دانشمندی که با عدم عمل به علم خود، پرده دری می کند. نادان متدین نما، با ظاهرسازى، مردم را می فریبد و پرده دری دانشمند، مردم را جری و گستاخ می سازد).
باید توجه نمود که کام هیچ فردی با گفتن حلوا شیرین و پهنه تاریک شب با نام چراغ روشن نمی شود و لفظ گل، گلزار و گلستان به وجود نمی آورد و به قول گوینده:
نام فروردین نیارد گل به باغ.
شب نگردد روشن از اسم چراغ.
اسم گفتی رو مسمّا را بجوی.
ماه در بالاست نی در آب جوی.
هیچ اسم بی مسمّا دیده ای.
یا زگاف و لامِ گل، گل چیده ای.
تا قیامت عارف ار مَىْ مَىْ کند.
تا ننوشد باده، مستی کی کند.
این جاست که انسان به یاد سخنان ارزنده پیشوایان ادب می افتد که گفته اند:
دو صد گفته چون نیم کردار نیست؛ بار درخت علم، ندانم به جز عمل.
اگر هزینه تبلیغات دور از حقیقت که بازرگانان و یا صاحبان صنایع در ترویج کالاهای خود صرف می کنند، در راه تأمین آرمان های کارگران و مرغوبیت جنس صرف شود به مراتب سودمندتر و قابل تمجیدتر خواهد بود.
گاهی عمل به گوشه ای از برنامه های اسلام آن چنان اعجاب دیگران را بر می انگیزاند که بی اختیار به سوی اسلام کشیده می شوند. در این موارد یک جَوْ عمل، جای گزین صدها برنامه های تبلیغاتی می گردد.
امیرمؤمنان(ع)به صورت یک فردی ناشناس با یکی از اهل کتاب (مسیحى، یا یهودى، یا زرتشتى) هم سفر شد. مقصد امیر مؤمنان کوفه، و مقصد وی نقطه ای جلوتر از کوفه بود. امیرمؤمنان راه مشترک را با او با کمال صمیمیت و مذاکرات شیرین پیمود. وقتی بر سر دو راهی رسیدند و آن شخص (ذِمّى) خواست از علی جدا شود، مشاهده کرد که هم سفر وی نیز با او می آید. در این موقع با کمال تعجب پرسید: مقصد شما کوفه است و راه کوفه طرف دیگر است امیرمؤمنان به یکی از برنامه های اسلام، یعنی (حسن مصاحبت) اشاره نمود و گفت: شما با این مصاحبت کوتاه حقی بر گردن من پیدا کردید و آن حق با این ادا می گردد که، مقداری تو را در مسیر اختصاصی ات مشایعت کنم. پیامبر ما فرمود: هرگاه با شخصی هم سفر شدید او را بر سر دو راهی رها نکنید، بلکه به پاس هم سفرى، مقداری او را مشایعت نمایید سپس از او جدا شوید، و راه خود را تعقیب کنید.
آن مرد گفت: به راستی به شما چنین دستوری داده است علی فرمود: آرى. در این موقع هم سفر علی گفت: اگر گروه هایی از مردم جهان، پیرو او شدند روی همین اخلاق بزرگ اوست!(55) این جمله را گفت وعلی را، در حالی که نمی شناخت، گواه گرفت که من نیز بر آیین اسلام هستم.جالب توجه این که، این انقلاب روحی که از مشاهده یک برنامه جزیی اسلام پیدا نمود، موجب شد از مقصد خود صرف نظر کند و همراه علی(ع)به کوفه بیاید و آن گاه که او را شناخت، اسلام آورد.(56).
اگرعمل به معتقدات مذهبى، موجب گرایش دیگران به آیین است، در مقابل، اسلام زبانی و اکتفا به ظاهر، موجب انزجار مردم از آیین و مذهب می باشد. بدین رو حضرت مسیح(ع)می فرماید: (أشقی الناس من هو معروف عند الناس بعلمه، مجهول بَعَمَلِهْ؛(57) بدترین مردم کسی است، که میان مردم به علم و دانش معروف گردد، ولی هرگز از او عمل به آن چه مردم را به سوی آن دعوت می کند، دیده نشود).
لطیف ترین بیانی که درباره اهمیت تبلیغ عملی از پیشوایان ما وارد شده است، این جمله است:
(کونوا دعاة الناس بغیر ألسنتکم؛(58).
مردم را به غیر زبان (یعنی عمل) به خیر و نیکی دعوت نمایید).

در پایان، دو نکته را یادآور می شویم:
1 . در قرآن در مذمت کسانی که می گویند ولی عمل نمی کنند آیات فراوانی وارد شده است که قسمتی از آنها را در این جا نقل وترجمه می کنیم:
(أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛(59).
آیا به مردم دستور نیکی کردن می دهید و خود را فراموش می کنید، در حالی که کتاب خدا را تلاوت می کنید. آیا نمی اندیشید).
(وَالشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ ُ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ ُ وأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مِالایَفْعَلُونَ؛(60).
(از شعرا، افراد گمراه پیروی می کنند. نمی بینید آنان در هر وادی قدم می گذارند و به آن چه می گویند عمل نمی کنند).
(...وَلِکِنْ کُونُوا رَبّانِیِّینَ بِمِا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتِابَ وَبِمِا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ؛(61).
بلکه دانشمندان الهی باشید به خاطر این که کتاب خدا را می آموزید و آن را تدریس می کنید).
(... فَبَشِّرْ عِبِاد ُِ الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولِئِکَ الَّذِینَ هَدیِهُمُ اللّهُ، أُولِئِکَ هُمْ أُولُوا الأَلْبابِ؛(62).
بندگان خدا را بشارت بده. آنان که سخن خدا را می شنوند و از بهترین آن پیروی می کنند. آنان کسانی هستند که خدا آنها را هدایت کرده و آنان صاحبان خردند).
2 . درباره علم بدون عمل روایات زیادی وارد شده است که این جا مجال طرح آنها نیست.(63).

--------------------------------------------------------------------------------
1.رعد (13) آیه 15 . سخن از سجود موجودات عاقل و مدرِک، در آیه های دیگری نیز وارد شده است؛ مانند نحل (16) آیه 49 (به عنوان سجده ملائکه)؛ حج (22) آیه 18 (به عنوان (مَنْ فی السَّمواتِ».
2.مقصود از سجده در این آیه، که از سجده تمام موجودات عاقل سخن می گوید، سجده اختیاری نیست؛ زیرا شکی نیست که بسیاری از موجودات عاقل، مانند انسان های کافر سجده اختیاری را ترک می کنند و از عبادت خدا سرباز می زنند، و با توجه به این مطلب باید گفت: مقصود سجده تکوینی است و این که تمام آنها از قوانین خلقت و سنن آفرینش پیروی می کنند و در برابر آنها مطیع و فرمانبرند.
در این جا ممکن است این سؤال مطرح شود: اگر مقصود سجده تکوینی است و این که بندگان به فرمان خلقت (کن) خاضع ومطیعند دراین صورت تقسیم این نوع از سجده، به سجده اختیاری (طوعاً) و سجده واجباری «کَرْهاً» چه معنایی می تواند داشته باشد این سؤالی است که در اثنای بحث به آن پاسخ خواهیم گفت و یادآور خواهیم شد که پذیرش فرمان خلقت، گاهی با مزاج و طبیعت موجود مادی مطابق و گاهی بر خلاف آن است؛ مثلاً شکوفایی و تکامل درخت مطابق طبیعت و خشکیدن و نابودی آن به وسیله سرما بر خلاف طبیعت آن است از این جهت پذیرش فرمان نخست را سجده (طَوْعى)، و دومی را سجده (کَرْهى) می گویند.
3. نحل (16) آیه 49.
4. رحمن (55) آیه 6.
5. نحل (16) آیه 48.
6. حج (22) آیه 18.
7.قرآن به این عضو در این آیه اشاره می کند: (... إِنَّ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقانِ سُجَّداً؛ افراد دانشمند از پیشینیان هر موقع (آیات خدا) بر آنها خوانده شود به روی زمین می افتند، در حالی که چانه های خود را بر زمین می گذاردند). اسراء (17) آیه 107.
8.فصلت (41) آیه 11.
9.ر. ک: آیات مربوط به تسخیر آسمان و زمین برای انسان.
10. حدید (57) آیه 1.
11. شوری (42) آیه 5.
12. ر.ک: اعراف (7) آیه 206؛ رعد (13) آیه 13؛ انبیاء (21) آیه 20؛ غافر (40) آیه 7؛ فصلت (41) آیه 38؛ زمر (39) آیه 75.
13. نور (24) آیه 41.
14. سبأ (34) آیه 10؛ ص (38) آیه 19.
15.ص(38) آیه 18.
16. انبیاء (21) آیه 79؛ سبأ (34) آیه 9.
17.رعد (13) آیه 13.
18. این پاسخ بر فرض صحت در برخی از آیات می تواند صحیح باشد، مانند آیاتی که در آن جا لفظ (ما) وارد شده است، ولی آیاتی که صریحاً از تسبیح مرغ و کوه و رعد سخن می گوید صحیح نیست.
19. فصلت (41) آیه 11.
20. مجموع این آیات در بخش سجود مطرح و بررسی شد.
21. اسراء (17) آیه 44.
22.نور (24) آیه 41.
23.ص (38) آیه 18. مگر این که صبح وعصر کنایه از مجموع شبانه روز باشد. در این صورت، وقت تسبیح آنها مطلق و نامحدود خواهد بود.
24.این مرد بزرگ در 979 در شهرشیراز دیده به جهان گشود و در 1050 در راه زیارت خانه خدا در بصره بدرود زندگی گفته است. مرحوم سید حسین بروجردی در کتاب تحفة المقال درباره ایشان می گوید:
ثم ابن إ براهیم صدر الأجل
فى سفر الحج (مریضا) ارتحل.
قدوة أهل العلم والصفاء
یروى عن الداماد والبهائى.
وکلمه (مریضا)، که به حساب ابجد 1050 می باشد، تاریخ وفات اوست.
25. مثنوى، ج‏1، ص‏86، خط میرخانى.
26. همان، ج‏3، ص‏227.
27. نمل (27) آیه 18.
28. نمل (27) آیه 19.
29. نمل (27) آیات 20 - 28.
30.نمل (27) آیه 16.
31. نمل (27) آیه 17.
32. بقره (2) آیه 74.
33. احزاب (33) آیه 72.
34. لفظ (امثال) در این آیه و آیات مشابه آن، مانند (أنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأَمْثالَ) (اسراء (17) آیه 48) به معنای توصیف و بیان است و هرگز مقصود (مَثَل) مصطلح نیست.
35. حشر (59) آیه 21.
36. ابراهیم (14) آیه 46.
37. مریم (19) آیه 90.
38. نور (24) آیه 24.
39. یس (36) آیه 65.
40. فصّلت (41) آیه 21.
41. زلزال (99) آیه 4 و 5.
42. فصلت (41) آیه 11.
43.صحیفه سجادیه، دعای 43.
44.حکمت متعالیه همان فلسفه صدر المتألهین است که برای خود در فلسفه اسلامى، مکتب ویژه ای دارد.
45.ج‏1، ص 118 و ج‏6، ص 139 - 140.
46. اسراء (17) آیه 44.
47. اطلاعات، 16 بهمن 1352.
48. در تفسیر (إِنَّمِا یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمِاءُ).
49.اصول کافى، ج‏1، ص‏18.
50.اقتباس از حدیث زیر است که امام صادق ژ درباره عالم بی عمل بیان نموده است:
(إن العالم إذا لم یعمل بعلمه زلت موعِظته عن القلوب کما یزِل المطر عنِ الصفا؛ هرگاه دانشمندی به علم خود عمل ننماید، پندها و اندرزهای او در قلوب مردم جای نمی گیرد و به سان بارانی که بر سنگ های سخت می ریزد و آنی در آن قرار نمی گیرد، از قلوب مردم محو می شود) . اصول کافى، ج‏1، ص‏44.
51.انفال (8) آیه 15.
52.نهج البلاغه عبده، ج‏3، ص‏214.
53.نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 73.
54.بحارالانوار، ج‏2، ص‏111.
55.(لاجرم إنما تبعه من تبعه لأفعاله الکریمة).
56.اصول کافى، چاپ جدید، ج‏2، ص‏670.
57.بحارالانوار، ج‏2، ص‏278.
58.سفینة البحار، ج‏2، ص‏278.
59.بقره (2) آیه 44.
60.شعرا (26) آیات 224 - 226.
61.آل عمران (3) آیه 79.
62.زمر (39) آیه 17 و 18.
63. برای اطلاع بیشتر ر .ک: اصول کافى، ج‏1، ص‏44 و 45 و 47؛ بحارالانوار، ج‏1، باب 9، ص‏26 - 40.